آلن تورینگ: ذهنی که بریتانیا به آن نیاز داشت و درهمشکست
این ویدیو در اینجا پخش نمیشود. ممکن است در دسترس نباشد یا در منطقهٔ شما محدود شده باشد. برای بررسی دسترسی، پیوند یوتیوب را دنبال کنید.
پخشکننده در حالت حریم خصوصی پیشرفته به یوتیوب متصل میشود. پخش تنها با انتخاب شما آغاز میشود. یوتیوب ممکن است اطلاعات دستگاه و تماشا را پردازش کند؛ اطلاعیهٔ حریم خصوصی ما را بخوانید. حریم خصوصی
تماشا در یوتیوب- ناشر
- SiliconJury
- زبان
- fa · اقتباس بومیسازیشده
- تاریخ انتشار در یوتیوب
- مدت
- 17m21s
موضوع قسمت
آلن تورینگ: بینش ریاضی، رمزگشایی دوران جنگ و بیعدالتی دولتی
روایتی تاریخی و بازسازیشده با هوش مصنوعی در بررسی زندگی، نبوغ و خدمت ملی چشمگیر ریاضیدان برجسته، آلن تورینگ. این نشست به بازخوانی صورتبندی محاسبات جهانشمول، دستاوردهای حیاتی او در رمزگشایی بلچلی پارک و تعقیب و آزارهای سازمانیافته دولتی که به پایان حرفه او انجامید، میپردازد. این برنامه با اتکا به اسناد تاریخی، میراث علمی ماندگار او را در برابر محکومیتش در سال ۱۹۵۲ به اتهام «بیعفتی فاحش» قرار میدهد.
نسخههای موجود
شخصیتهای بازنماییشده
منابع و ارجاعها
در پروندهٔ عمومی این نسخه ارجاع منبع ارائه نشده است.
فصلها
- 0:00 مقدمه
- 0:10 فصل 1 — Alan Turing: من آلِن تورینگ هستم
- 2:39 فصل 2 — Alan Turing: لازم نیست برایِ شروع، اتاقی پُر از دستگاه را تصوّر کنید
- 5:20 فصل 3 — Alan Turing: در جنگ، گاهی همهٔ حروفِ یک پیام را در اختیار دارید و باز هم
- 8:33 فصل 4 — Alan Turing: رویِ کاغذ، میتوان به یک ماشین هرقدر که لازم باشد حافظه داد
- 11:40 فصل 5 — Alan Turing: پیش از آنکه به رازهایِ طبیعت برسیم، باید به همان خانهای بازگردیم
- 14:22 فصل 6 — Alan Turing: از اینجا به بعد، روایتِ اولشخص را کنار میگذاریم
متن منتشرشده
بازآفرینی تاریخی با کمک هوش مصنوعی
من آلِن تورینگ هستم. این روایت، بازآفرینیِ زندگیِ من با هوشِ مصنوعی و بر پایهٔ منابعِ
تاریخی است؛ نه صدایِ واقعیِ من است و نه سخنانی که خودَم گفته باشم. در سالِ هزار و
نهصد و پنجاه و دو، برایِ گزارشِ یک دُزدی به پلیس مراجعه کردم؛ کسی واردِ خانهام شده
بود. اما در جریانِ تحقیق، رابطهٔ من با مردی دیگر آشکار شد و مسیرِ پرونده تغییر کرد.
من که شاکی بودم، حالا باید پاسخگویِ اتهامی دربارهٔ زندگیِ خصوصیِ خودم میبودم. موضوع،
افشایِ اسرارِ نظامی نَبود؛ رابطهٔ خصوصیِ دو مردِ بزرگسال بود، با رضایتِ هر دو نفر. همان
کشوری که در سالهایِ جنگ به کارِ من نیاز داشت، اکنون بابتِ همین رابطه محاکمهام
میکرد. این تناقض، بخشِ مهمی از سرگذشتِ من است؛ اما همهٔ آن نیست. پیش از آنکه نامم
در یک پروندهٔ قضایی نوشته شود، پسربچهای بودم که میخواست بداند چیزها چگونه کار
میکنند. بیستوسومِ ژوئنِ سالِ هزار و نهصد و دوازدهٔ میلادی، در لندن به دنیا آمدم —
تاریخهایِ این روایت همگی میلادیاند. در مدرسه، علاقهام به علوم و ریاضیات همیشه با
تصویری که از یک شاگردِ منظم و نمونه انتظار داشتند، جور درنمیآمد. برایِ من، فهمیدنِ
سازوکارِ یک پدیده، از درست جا گرفتن در آن تصویر بسیار جذابتر بود. در مدرسهٔ شِربورن
با کریستوفِر مورکوم آشنا شدم. میتوانستیم دربارهٔ ریاضی و ستارهها حرف بزنیم؛ دربارهٔ
چیزهایی که برایِ هر دو نفرمان واقعاً مهم بودند. به او دلبستگیِ عمیقی داشتم.
کریستوفِر در سالِ هزار و نهصد و سی از دنیا رفت. آیندهای که در آن قرار بود با هم به
دانشگاه برویم، برایِ او هرگز از راه نرسید. پس از مرگش، دربارهٔ پیوندِ ذهن و مادّه و
امکانِ باقی ماندنِ چیزی از انسان پس از مرگ نوشتم. آن نوشتهها نظریهای اثباتشده
نبودند؛ تلاشِ جوانی بودند که میخواست با فکر کردن، راهی در میانِ اندوهش پیدا کند.
یک سال بعد، واردِ کالجِ کینگز در دانشگاهِ کِمبریج شدم و ریاضی خواندم. در سالِ هزار و
نهصد و سی و پنج، به عضویتِ پژوهشیِ کالج درآمدم. درسهایِ مَکس نیومَن، مسئلهای را پیشِ
رویم گذاشت که از حلِ یک معادله دشوارتر بود: آیا میشود برایِ تشخیصِ اثباتپذیری در
منطق، روشی کاملاً مکانیکی پیدا کرد؟ برایِ نزدیک شدن به پاسخ، باید از چیزی بسیار
آشنا شروع میکردم: وقتی میگوییم یک نفر دارد
حساب میکند، دقیقاً دارد چه کاری انجام میدهد؟
لازم نیست برایِ شروع، اتاقی پُر از دستگاه را تصوّر کنید. یک نفر، یک مداد و مقداری
کاغذ کافی است؛ کسی که دستورهایی روشن را دنبال میکند و در هر مرحله میداند چه چیزی
را بخواند، چه بنویسد و سراغِ کدام مرحله برود. میخواستم همین کارِ ظاهراً ساده را
دقیق کنم: نه لحظهٔ الهامِ یک ریاضیدان را؛ بلکه آن بخش از محاسبه را که میشود تمامِ
گامهایش را از پیش مشخص کرد. در مقالهای که در سالِ هزار و نهصد و سی و شش نوشتم،
ماشینی فرضی را شرح دادم. نواری داشت که به خانههایِ جداگانه تقسیم میشد. ماشین
میتوانست علامتِ یک خانه را بخواند، علامتِ دیگری بنویسد و رویِ نوار جابهجا شود.
وضعیتِ فعلیِ ماشین و جدولِ دستورها مشخص میکردند حرکتِ بعدی چیست. هرقدر محاسبه جا
میخواست، میشد نوارِ بیشتری در نظر گرفت. این وسیله هنوز قرار نَبود ساخته شود؛ یک
مدلِ ریاضی بود، راهی برایِ اینکه واژهٔ «محاسبه»، معنایی دقیق و قابلِ بررسی پیدا
کند. بعد، امکانِ بسیار مهمتری آشکار شد: دستورهایِ هر ماشین را هم میتوان به شکلِ
علامت رویِ نوار نوشت. پس ماشینی دیگر میتواند آن دستورها را بخواند و کارِ ماشینِ
اول را بازسازی کند؛ اگر شرحِ ماشینِ دیگری را به آن بدهیم، محاسبهٔ دیگری را انجام
میدهد. دیگر لازم نَبود برایِ هر کارِ تازه، دستگاهِ تازهای طراحی کنیم؛ دستگاه بر جای
میماند و دستورها عوض میشدند. این، ایدهٔ بنیادینِ «ماشینِ جهانشمول» بود. اما
جهانشمول بودن با همهچیزدان بودن فرق دارد. چنین ماشینی، در اصل، میتواند هر
محاسبهای را که در این مدل بیانپذیر باشد انجام دهد — به شرطِ آنکه وقت و فضایِ کافی
داشته باشد. این حرف به معنایِ داشتنِ پاسخِ همهٔ پرسشها نیست. همان پژوهش نشان داد
بعضی مسائلِ دقیق، الگوریتمی ندارند که در تمامِ حالتها به پاسخِ درست برسد. دشواری
فقط کُندیِ دستگاه نیست؛ گاهی آن روشِ عمومی که دنبالش میگردیم، اساساً وجود ندارد.
زیاد کردنِ سرعت، هرگز چنین مرزی را از میان برنمیدارد. من در یک پژوهش، هم توانِ
محاسبه را صورتبندی کرده بودم و هم محدودیتهایش را. آلونزو چِرچ نیز با روشی
دیگر، مستقل از من، به نتیجهای نزدیک رسیده بود. برایِ کار با او به پرینستون رفتم.
در سالِ هزار و نهصد و سی و هشت دکتری گرفتم و به بریتانیا بازگشتم. بهزودی، مسئلهای
تازه در انتظارم بود؛ مسئلهای که در آن، «زمان» معنایِ دیگری داشت. پاسخِ یک پرسشِ
ریاضی میتواند سالها دیرتر پیدا شود و همچنان ارزشمند بماند؛ اما معنایِ یک پیامِ
جنگی، اگر دیر فهمیده شود، دیگر نمیتواند به کسی کمک کند.
در جنگ، گاهی همهٔ حروفِ یک پیام را در اختیار دارید و باز هم نمیدانید چه میگوید.
مشکل، نرسیدنِ خبر نیست؛ نفهمیدنِ خبری است که رسیده. در سالِ هزار و نهصد و سی و نُه
به مرکزِ رمزگشاییِ بریتانیا در «بلِچلی پارک» پیوستم. بخشِ مهمی از کارِ ما، خواندنِ
پیامهایی بود که با «اِنیگما» رمز شده بودند؛ دستگاهی با اجزایِ چرخان و تنظیماتِ
متغیر — نه یک جدولِ ساده که هر حرف همیشه جایِ حرفِ مشخصی بنشیند. اگر به تنظیماتِ
امروز دست پیدا میکردیم، تضمینی برایِ فردا نداشتیم. شبکههایِ ارتباطیِ مختلف، شیوههایِ
متفاوت و تغییرِ مداومِ دستورهایِ آلمانیها، کار را دوباره دشوار میکرد. موفقیت چیزی
نَبود که یکبار به دست بیاوریم و بعد کنار بگذاریم. این مسیر هم از ما شروع نشده
بود. رمزگشایانِ لهستانی پیش از آغازِ جنگ به دستاوردهایِ بنیادین رسیده و یافتههایِ
خود را با بریتانیا و فرانسه در میان گذاشته بودند. ما بر همان پایه ادامه دادیم و
برایِ تغییراتِ تازه، راههایِ نو جستوجو کردیم. یکی از سرنخها، عبارتی بود که احتمال
میدادیم در متنِ اصلی آمده باشد؛ مثلاً جملهای تکراری در آغازِ یک گزارشِ هواشناسی.
میشد آن عبارتِ احتمالی را کنارِ حروفِ رمز قرار داد و دید کدام تنظیمات با هر دو
سازگارند. نکتهٔ کلیدی این بود که لازم نیست تکتکِ جوابهایِ ممکن را تا انتها بخوانیم؛
اگر یک فَرض به تناقض میرسید، میتوانستیم همانجا کنارش بگذاریم. دستگاهی که در
طراحیاش نقشِ اصلی داشتم، «بامب» نام داشت. بهبودِ مهمِ گوردون وِلچمَن، جُستوجویِ آن را
بسیار مؤثرتر کرد. مهندسان، استدلالِ رویِ کاغذ را به دستگاهی الکترومکانیکی تبدیل
کردند. اپراتورها آن را به کار میانداختند و گروههایِ دیگر، احتمالهایِ باقیمانده را
بررسی میکردند. بامب دستگاهی نَبود که با فشردنِ یک دکمه، تمامِ پیامهایِ دشمن را ترجمه
کند. تمرکزِ من بهویژه بر انیگمایِ نیرویِ دریاییِ آلمان بود. آنسویِ این محاسبات،
کشتیهایِ تدارکاتی در اقیانوسِ اطلس حرکت میکردند. اطلاعاتِ بهموقع میتوانست در
تصمیمهایی به کار بیاید که جانِ هزاران انسان به آنها گره خورده بود. جون کلارک، یکی
از ریاضیدانانِ برجستهٔ گروهِ ما در کلبهٔ شمارهٔ هشت بود. مهارتِ او در روشهایِ آماری، از
بارِ سنگینِ کارِ ماشینها میکاست. او در این داستان فقط دوستِ من نیست؛ خودَش یکی از
ستونهایِ اصلیِ آن دستاورد است. در سالِ هزار و نهصد و چهل و یک برایِ مدتی نامزد شدیم.
من همجنسگرا بودم. نامزدیمان پایان گرفت، اما پیوندِ دوستیمان تا همیشه پایدار ماند.
نتیجهٔ کار در بلِچلی پارک، هرگز حاصلِ یک ذهنِ تنها نَبود. از دریافتِ پیام تا تحلیلِ
نهایی، صدها نفر و مهارتهایِ بیشمار در کار بودند. پس از پایانِ جنگ نیز بخشِ بزرگی از
این فعالیتها کاملاً محرمانه باقی ماند. برایِ من، مرحلهٔ بعدی از دلِ همان پرسشِ دیرین
بیرون آمد: آیا ماشینی که روزی رویِ کاغذ زاده شده
بود، میتوانست به ابزاری واقعی برایِ پژوهش تبدیل شود؟
رویِ کاغذ، میتوان به یک ماشین هرقدر که لازم باشد حافظه داد. اما در آزمایشگاه،
برایِ ذخیره کردنِ هر بخش از اطلاعات، باید راهی فیزیکی و عملی پیدا کرد. چیزی که در
نظریه بینقص است، در عمل باید ساخته شود و بیخطا کار کند. پس از جنگ، در آزمایشگاهِ
ملّیِ فیزیکِ بریتانیا مشغول شدم و طرحی برایِ یک رایانهٔ الکترونیکی آماده کردم؛
پروژهای به نامِ «موتورِ محاسبهٔ خودکار»، یا «اِیس». هدف این بود که یک دستگاهِ واحد
بتواند با دریافتِ دستورهایِ مختلف، کارهایِ محاسباتیِ گوناگون انجام دهد. اما ساختِ آن
کُندتر از آنچه انتظار داشتم پیش میرفت. در سالِ هزار و نهصد و چهل و هشت به منچِستِر
رفتم. آنجا گروهی از پیش رویِ رایانههایِ الکترونیکی کار میکرد. من در برنامهنویسی و
کارهایِ مربوط به رایانهٔ «مارک وانِ منچستر» مشارکت کردم. همزمان، همکارانِ آزمایشگاه
نیز پروژهٔ اِیس را ادامه دادند. ساختِ رایانه، یک دستاوردِ جمعی بود؛ نه جرقهای فردی
که یک نفر در یک شب آن را کامل کرده باشد. زندگیام بیرون از پژوهش هم جریان داشت:
مسافتهایِ طولانی میدویدم و در مسابقههایِ دو شرکت میکردم. دوستیها و دویدن، همپایِ
کارِ علمی بودند. آدمی را نمیشود تنها از میانِ سطرهایِ مقالههایش شناخت. با این حال،
یکی از مقالههایم بحثی را پیش کشید که دیگر فقط دربارهٔ حساب کردن نبود. در سالِ هزار
و نهصد و پنجاه، مقالهای دربارهٔ «ماشینهایِ محاسبه و هوش» نوشتم. میشد سالها بر سرِ
تعریفِ فلسفیِ فکر کردن بحث کرد؛ من پیشنهاد دادم بهجایِ متوقف ماندن در آن بحث،
آزمونی عملی بسازیم که بتوان عملکردِ ماشین را در آن سنجید: «بازیِ تقلید». هستهٔ این
ایده را در یک گفتوگویِ متنی تصور کنید: پرسشگر نه چهرهٔ طرفهایِ گفتوگو را میبیند و
نه صدایِشان را میشنود؛ تنها چیزی که پیشِ رو دارد، پاسخهاست. اگر یک ماشین واردِ این
گفتوگو شود، تشخیصِ آن از یک انسان چقدر ممکن خواهد بود؟ پیروزی در چنین بازیای،
بهخودیخود اثباتِ ریاضیِ «آگاهی» نیست. پاسخِ شبیهسازیشده با تجربهٔ درونیِ زیسته تفاوت
دارد. پیشنهادِ من این بود که تواناییِ واقعیِ ماشین را بررسی کنیم، نه آنکه از همان
ابتدا با یک تعریفِ بسته، راه را بر هر امکانِ تازه سد کنیم. به سازوکارِ یادگیری هم
فکر میکردم: شاید بهجایِ کدنویسیِ تمامِ تواناییهایِ یک ذهنِ بالغ، بتوان با ساختاری
شبیه به ذهنِ یک کودک شروع کرد و آن را با تجربه و آموزش صیقل داد. این، پیشنهادی
برایِ گشودنِ یک افقِ پژوهشی بود؛ نه ادعایِ اینکه هوشِ انسانی را به تسخیر درآوردهایم.
اما ذهن و ماشین، تنها مرزهایِ کنجکاویِ من نبودند. در همان سالها، نگاهم دوباره به
شگفتیهایِ جهانِ زنده چرخید: چگونه تودهای از سلولها که در آغاز کاملاً یکنواختاند، به
خطوط، الگوها و ساختارهایِ پیچیدهٔ طبیعت بدل میشوند؟
پیش از آنکه به رازهایِ طبیعت برسیم، باید به همان خانهای بازگردیم که از آن دُزدی
شده بود؛ درست همان نقطهای که روایت را با آن آغاز کردیم. در جریانِ بازجوییِ پلیس،
پنهان نکردم که با آرنولد موری، مردی بزرگسال، رابطه داشتهام. قانونِ آن دوران در
بریتانیا، رابطهٔ میانِ دو مرد را حتی در خلوتِ خانه و با رضایتِ کاملِ دو طرف، جُرم
میانگاشت. در مارسِ هزار و نهصد و پنجاه و دو محکوم شدم. عنوانِ رسمیِ اتهام، «بیعفّتیِ
فاحش» بود؛ این واژهها زبانِ تلخِ قانونِ زمانه بودند، نه تعریفی منصفانه از حقیقتِ
زیستِ من. بهجایِ زندان، آزادیِ تحتِ نظارت را پیشِ رویم گذاشتند — به این شرط که درمانِ
هورمونی را بپذیرم تا میلِ جنسیام مهار شود. من آن گزینه را پذیرفتم؛ اما وقتی در
سویِ دیگرِ ترازو، حبس و زندان ایستاده است، هرگز نمیتوان از یک «انتخابِ آزادانه» سخن
گفت. آنچه میخواستند سرکوبش کنند یک بیماری نَبود؛ هویت و گرایشِ من بود. مجوزِ
دسترسیام به اسنادِ محرمانه بیدرنگ باطل شد و تمامِ همکاریهایِ دفاعیِ پس از جنگ پایان
گرفت. با این حال، کارِ علمیام در دانشگاهِ منچستر از حرکت نایستاد. من هنوز در کنارِ
همکارانم بودم و هنوز مسئلههایی پیشِ رو داشتم که باید حل میشدند. یکی از درخشانترینِ
آنها، معمایِ شکلگیریِ الگوها در زیستشناسی بود. در مقالهای که درست در همان سالِ سخت
منتشر کردم، نشان دادم موادِ شیمیایی چگونه واکنش میدهند و در بافت پخش میشوند. بر
خلافِ تصورِ عمومی که انتشار را مایهٔ یکنواختی میداند، در ترکیب با واکنشهایِ مناسب،
ناگهان نظمی شگفتانگیز پدید میآید: تفاوتهایی بسیار کوچک تقویت میشوند و
الگوهایِ پیچیدهای شبیه به خطوطِ بدنِ گورخر یا خالهایِ پلنگ شکل میگیرند. در چنین
دستگاهی، لازم نیست دستی از بیرون تکتکِ خالها را نقاشی کند؛ نظم، از دلِ خودِ
برهمکنشهایِ درونی زاده میشود. در بیرون از دیوارهایِ دانشگاه، زندگی و جسمم زیرِ بارِ
سنگینِ حکمِ دادگاه قرار داشت؛ اما در دنیایِ پژوهش، هنوز افقهایِ تازهای را برایِ فهمِ
هستی میگشودم. هر دو حقیقت، در کنارِ هم حضور داشتند. ادامه دادنِ علم، از سنگینیِ آن
رنج و تحقیر نمیکاهد؛ اما آن رنج نیز تمامِ حقیقتِ یک انسان را تعریف نمیکند. هنوز
معادلاتی بود که باید حل میشد، الگوهایی که باید کشف میشدند و گفتوگوهایی که
اندیشهای تازه خلق میکردند. آن دادگاه، فصلی دردناک از
سرگذشتِ من بود؛ اما هرگز قرار نَبود تمامِ معنایِ بودنِ من باشد.
از اینجا به بعد، روایتِ اولشخص را کنار میگذاریم. برایِ بازگوییِ فرجامِ زندگیِ آلِن
تورینگ و آنچه پس از او گذشت، باید از بیرون به داستان نگریست. تورینگ در ژوئنِ هزار
و نهصد و پنجاه و چهار، در چهلویکسالگی، در خانهاش از دنیا رفت. نتیجهٔ رسمیِ تحقیق
دربارهٔ مرگِ او، خودکشی ثبت شد. این همان گزارهای است که در اسنادِ رسمی آمده؛ اما به
ما اجازه نمیدهد آخرین افکارِ او را در خلوتِ اتاقش بدانیم، یا مرگش را با قطعیت تنها
به یک عامل نسبت دهیم. اسنادِ تاریخی، هم سرکوب و تاوانی را که به او تحمیل شد نشان
میدهند، و هم پژوهشهایی را که تا واپسین روزها ادامه داد. هیچکدام، دیگری را از
میان برنمیدارد. از تورینگ فقط پروندهٔ یک محاکمه به جا نماند؛ یادداشتها، ایدهها،
دوستیها و مسیرهایی باقی ماند که همچنان در حرکتاند. ماشینِ فرضیِ رویِ کاغذ، تعریفی
دقیق و ماندگار از «محاسبه» پیشِ رویِ جهان گذاشت. تلاشِ جنگیِ او، بخشی حیاتی از یک
خردِ جمعی برایِ گشودنِ رمزها بود. او در ساخت و برنامهنویسیِ نخستین رایانهها سهم
داشت، امکانِ اندیشیدنِ ماشینها را به پرسشی عملی بدل کرد و برایِ الگوهایِ زیستی،
زبانی ریاضی آفرید. لازم نیست او را قهرمانی بدانیم که کلِ عصرِ دیجیتال را یکتنه خلق
کرده است تا به بزرگیاش پی ببریم؛ شکوهِ کارِ تورینگ در این بود که به اندیشهٔ انسان
ابزار بخشید — ابزارهایی که با خاموشیِ نابههنگامِ زندگیاش از کار نیفتادند. سالها
بعد، نگاهِ رسمیِ کشورش دگرگون شد: در سالِ دو هزار و نُه، گوردون براون، نخستوزیرِ وقت،
از سویِ دولتِ بریتانیا بابتِ رفتارِ غیرانسانی با او رسماً عذرخواهی کرد. در دو هزار و
سیزده، عفوِ سلطنتی صادر شد؛ و در سالِ دو هزار و بیست و یک، اسکناسِ پنجاهپوندیِ بانکِ
انگلستان با تصویرِ او زینت یافت. چهرهٔ متفکری که روزگاری محکومش کرده بودند، حالا
به نمادِ والایِ همان جامعه تبدیل شده بود. این دگرگونی اهمیت داشت؛ اما نه اسکناسِ
پنجاهپوندی و نه متنِ پرطمطراقِ عفو، هیچیک نتوانستند سالهایی را که او میتوانست در
آرامش زندگی کند و بیافریند، به او بازگردانند. دوباره به آغازِ ماجرا برگردیم:
انسانی از دُزدیِ خانهاش به پلیس پناه میبرد، اما ناگهان خلوتترین زوایایِ زندگیِ
شخصیاش موضوعِ تعقیب و تحقیر قرار میگیرد. برایِ دیدنِ بیعدالتیِ این سرنوشت، هرگز لازم
نیست ابتدا کارنامهٔ افتخارات یا خدماتِ او به کشورش را ورق بزنیم. نبوغِ تورینگ، دلیلِ
جاودانگیِ او در تاریخِ علم است؛ نه پیششرطی برایِ استحقاقِ یک زندگیِ بیترس. برایِ
برخورداری از کرامتِ انسانی، لازم نَبود کسی نابغه باشد.
قسمتهای مرتبط
محاسبهی اعداد یا بافتنِ نمادها
اهمیت بنیادین ماشین تحلیلی، بیش از محاسبهی خودکار اعداد، در محاسبات نمادین همهمنظوره نهفته است.
یک جزیره برای یک بیمارستان؛ داستان بزم عالم
یک جزیره برای یک بیمارستان؛ داستان بزم عالم
